به گوش دل می شنوم ، صدای دلربای تو
چرا که جسم وجان من پراست ازهوای تو
هماره ازخدای خود ، زعمق جان می طلبم
لحظه به لحظه بشنوم ، صدای خنده های تو
با تو به منتهای عشق ، با تو به اوج می رسم
دراین سرای بی کسی زنده منم برای تو
خوب من ، ای امید من ، ای توصفای شعرمن
فدای مهربانیت فدای آن صفای تو .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 18:43  توسط ستاره و مهدی
|
چه خوبست گناهانمان پیدا نیست چون مجبوربودیم ، هرروزخودمان را بشوییم .شاید هم زیرباران زندگی کنیم
ویا دروغ هایمان ، شکلمان را عوض نمی کند . چون حتی یک لحظه همدیگررا به خاطرنمی آوردیم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 18:36  توسط ستاره و مهدی
|
دوری را دوست دارم هرچند دلتنگ وغریب می شوم
اما وقتی دوباره با یک بغل مهربانی درمی گشایی وصدایم می کنی ، دلم مثل یک کهکشان وسیع می شود.
شب را به خاطرتو دوست دارم که تا تولد سپیده صبح ، دلواپس نیامدنت باشم.
کسی که عاشق باشد می داند که تمام طعم عشق به دلشوره های شبانه است.
دوست دارم همیشه شب ها تو را کم داشته باشم ،
تا وقتی چشم برروی هم می گذارم خوابت را ببینم
وچشم که باز می کنم در صبحی دوباره تورا به نظاره بنشینم .
سفر را به خاطر حس قشنگ خاطره دوست دارم .
وقتی نیستی ولحظه هایم ازوجود مهربان تو خالیست کنار قاب عکست ، با خاطراتت زندگی می کنم .
این انتظار بازگشت ، تمام لذت زندگی من است .
سفر را به خاطر بازگشت دوباره ی تو دوست دارم .
شب را به خاطر صبح با تو بودن ودوری را به خاطرآغاز دوباره ی مهربانی،
این طور است که همه چیز- حتی تلخی ها – هم به خاطر تو قشنگ و دوست داشتنی است .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 18:34  توسط ستاره و مهدی
|
ماه من غصه نخورزندگی جذرومد داره
دنیامون یه عالمه ، آدم خوب وبد داره
ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن
همه که پرترک مثل من وتو نمی شن
ماه من غصه نخورمثل ماها فراوونه
خیلی کم میشه کسی روحرفش بمونه
ماه من غصه نخورگریه پناه آدماست
ترو تازه موندن گل ، مال اشک شبای ماست
ماه من غصه نخورزندگی خوب داره و زشت
خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخورپنجرمون باز هنوز
باغچمون غرق گلای نازوعاشقه هنوز
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 18:33  توسط ستاره و مهدی
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 18:30  توسط ستاره و مهدی
|
ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره میکنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم
با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟
جام باده سر نگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگاهید
از دو رویی و جفای سکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سربدار
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمیرود
ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ؟
ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 22:14  توسط ستاره و مهدی
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 0:7  توسط ستاره و مهدی
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 0:7  توسط ستاره و مهدی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 8:16  توسط ستاره و مهدی
|
دل من بارانی است روبه روی دل من دست نمناک نسیم
چشم احساس مرا می گشاید به بهار
قلب من زمزمه گر می پرد از قفس زرد خزان
می رود تا اوج نسیم و گل سرخ
وآنگه به آهنگ وداع با زنبق سرخ می شکند
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 8:11  توسط ستاره و مهدی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 8:10  توسط ستاره و مهدی
|
نیازمند چیزی بودم که باورش کنم
نگاهت برمن افتاد وباورکردم
خواهان کسی بودم تا باورش کنم
خود ورویاهایت را برمن تقسیم کردی وباورت کردم
اما ! آنچه که به راستی نیازمندش بودم باور کردن خودبود
مرا به دنیای درون خود بردی وبا اکسیر عشق یاریم کردی
وبه برکت توست که امروز زنده ام
لمس می کنم وباور دارم کسی چیزی یا خود را
آری: به خاطر وجود توست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 8:9  توسط ستاره و مهدی
|
گفتمش بی تو چه باید کرد، عکس رخ ماهش را داد
گفتمش مونس شبهایم کو، تاری از زلف سیاهش را داد
موقع رفتن همه را می بوسید، به من از دور نگاهش را داد
به همه یادگاری می داد و به من انتظار سرراهش را داد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 8:7  توسط ستاره و مهدی
|
چه قدردیرمی آیی
هرشب برایت درخلوت تنهائیم
ودرانتظارم درعمق وجودم
شعرمی سرایم وصدایت می کنم
چرانمی آیی؟ مگرنمی دانی
ابرها بارانید قلبها خرد شده اند
وغم برمن حکم فرماست
فقط امید تومرا زنده نگهداشت
ومن با نفسی پرامید با چشمانی منتظر
مانده ام تا بیایی چون به قولت امید دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 8:4  توسط ستاره و مهدی
|
عشق همانقدرکه شرین است
همانقدرهم ساده وبی آلایش است
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 8:2  توسط ستاره و مهدی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 7:46  توسط ستاره و مهدی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 7:44  توسط ستاره و مهدی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 7:38  توسط ستاره و مهدی
|
هنوز بوی باران می دهم
باران چشمانی که روزها و روزهاست که پاییزند ومی بارند و می بارند...
هنوز نگاه زردی را می شناسم که برگبارند برگبارند
رفتنت را بغض کردم رفتنت را در آسمان ها ابر کردم
آسمان بارید و بارید. روز و شب از غم خورشید
پای پروانه شکست . بال گل لرزید. دشت خشکید ـ حقم بود...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 7:27  توسط ستاره و مهدی
|
سرشار ازعطریاسم
بنفشه و رازقی را خوب می شناسم
نامم شب بو است
ستاره نام دیگر من است
هان : ای پروانه ی عاشق به دیدنم بیا ...
گل سرخ نشانی من است.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 7:20  توسط ستاره و مهدی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 0:28  توسط ستاره و مهدی
|
دیگه بارون نمی باره...
دیگه آسمون تو شبهام یه ستاره نمی ذاره...
آسمون بی ستاره. ابرهای پاره پاره
از اون بالا هی ببارین
تا شاید به جای بارون
ازاون عاشقی بباره...
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 0:28  توسط ستاره و مهدی
|
درآسمان به دنبال ستاره ام مي گردم
آن را نمي بينم، نمي يابم!
گاهي فكرمي كنم...
كم نورترين ستاره ، ستاره ي من است...
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 0:24  توسط ستاره و مهدی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 0:19  توسط ستاره و مهدی
|
...واین غروب ازما چه می داند
که هرروز همراه با طپش نوردل به دیدارش می رویم
آنگاه که دانه های مروارید ازابردلتنگی
بردرخت وگل وگلدان نشسته است
وما همراه دلواپسی ازباغ نفس هایمان
سیب سرخ می چینیم
وآرزومندانه درجاده ی انتظار می نشینیم...
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 0:14  توسط ستاره و مهدی
|
همیشه وهرجا کنارمنی...
دلم ساکن کوچک کوی توست
حیاط دلم ازتو نورانی است
اطاق دلم روشن ازروی توست
سحرمی شکفد گل خنده ام
گلم مملو ازعطرخوشبوی توست .gif)
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 0:2  توسط ستاره و مهدی
|
ستاره جان دلم تنگه نمی دونی چقدرتنهام
دوباره خون توی چشمام دوباره غم توی حرفام
ستاره جان! چرا نیستی توی آسمون خونه
نمی بینی دوباره غم! توی قلبم زده لونه ؟
آخه اینجا چرا شب ها همیشه ابری و تنهاست؟
بزن سوسو که ستاره... چراغ روشن شبهاست...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 23:57  توسط ستاره و مهدی
|
رفتی وخاطره های تونشسته تو خیالم
بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم
یاد من نبودی اما. من به یاد توشکستم
غیرتوکه دوری ازمن دل به هیچ کسی نبستم
هم ترانه یاد من باش
بی بهانه یاد من باش
وقت بیداری مهتاب
عاشقانه یاد من باش
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 23:26  توسط ستاره و مهدی
|
بگذار،که بر شاخه این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسرایم
آنگاه،به صد شوق،چو مرغان سبک بال،
پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم

+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 2:35  توسط ستاره و مهدی
|

من اگر زخاطر خدا نرفته ام
پس چرا خدا به داد من نمی رسد
من صدای گریه ام به آسمان رسید
ار خدا چرا صدا نمی رسد
....
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 2:14  توسط ستاره و مهدی
|